خودم از دست خودم خارج است. من باید برنده باشم. این طور نمی شود. باید خودم را اصلاح کنم. فقط بگو هستی یا نه. همین . می خواهم دنیا روی سرم خراب شود. باید بهتر بشوم. بهتر تر. باید. همین.
باز صبح است
باز بامدادی ست با غبار صبحگاهی
من غمگین ام
تو نیستی.
همه چیزمان می رود. نسیم همه چیزمان می برد و اشک مان را در می آورد.
تاریخ می خواهد من را بد جلوه دهد
پرهیز می کنم از تاراج شبانه
از نیزه های فرو رفته در پشت
میل مبهم میل ماندن .
ایمان آزمون ... دیروز روز تو بود. تو در زندگی من پر رنگ تر شدی پسر!
عجیب است و مرموز/ باید یک فوتبال دستی بخریم. من هوس فوتبال دستی کرده ام. آهای لعنتی من هنوز زنده ام. من هنوز اینجام. کثافت با توام . نگام کن. هنوز همان شال گردن قرمز دور گردنم هست. بالا ی کو دست تکان می دهم و تو هنوز در خماری مانده ای . به من نمی رسی !
باید قبول کرد گاهی بنیادی ترین افکارت اشتباه است. آره محسن اشتباه است. این را قبول کن. باید باور کنی. دنیا را بدون بخشی از اصول اولیه ات نگاه کن. تحمل پذیر تر است.
می بینم که با چندی روبه روی کعبه ایستاده ایم. ساختمانی مکعب با پارچه سیاه . انگار صحنه تئاتر است. کنار از جمعی که مشغول عبادت هستند ایستاده ام.قدم جلو می گذارم و به آنچه باید درون این مکعب باشد فکر می کنم. چرا این نماد الله است ؟ و در دل پوچ می پندارمش. در جا صدای بسیار بلند و تیزی همچون جیغ زیر زن یا حیوان دلم را زیر و رو می کند. از ترس به زمین می افتم.
ایستاده ام. مناسک به اتمام رسیده است. از صحنه بیرون می آیم. باز داخل که می شوم . پارچه های سیاه و کعبه برچیده شده اند.
باید فرار کرد. فراری بزرگ. از چشم هایم بیزار شده ام.
تیم فوتبال آلمان تیم فوتبال ترکیه را برد. فیلیپ لام همان کاری را در دفاع آلمان کرد که امیر آبادی در دفاع استقلال انجام میدهد. نمی دانم چرا بازیکنی که این اندازه ضعف در کار دفاعی ست را در این سطح بالا به بازی می گیرند؟ اصلا سر در نمی آورم . وقتی آلمان برد خیلی خوشحال شدم. نمی دانم چرا. این شیفتگی برای چه بوده ؟ یا وقتی روسیه هلند را برد .
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و
رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه همزبونه
نمی دونستم نامهربونه
با این که رفته
اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه
دلم می خواد تا دوام بیارم
رو درد دوریش مرحم بزارم
اما نمیشه
راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم.
امتحان های آنی تا به نیمه رسیده. من هم هستم! بیشتر نگران پدر هستم.
یک چیزهایی هست که توی مغز هست ولی از آن بی آگاهم. مثل همان سیبی که همیشه از درخت می افتد . یک جاذبه ی دائمی یک روند مکرر ولی هنوز بی قاعده.
قرار است برویم مشهد. آخرین بار که رفته بودم خیلی نوجوان بودم. حالا اولین بار است که به یک مکان مذهبی می روم. شنیده ام مجاهدین دوباره فعال شده اند . هیچ دوست ندارم انجار بمب و بدون اینکه بفهمم بمیرم. خیلی غیر عادلانه است . دست خودم نیست که همیشه منفی بافی می کنم. همیشه نه ولی خیلی بارها. شاید چون دوست ندارم هیچ وقت غافل گیر بشوم.
این روزها خیلی به این فکر می کنم که اکنون چه شکلی شده ای . مدام تصویر یک جمجمه ی بدون گوشت به خاک افتاده در ذهنم می نشیند. سری با حفره های خالی چشم ها و گوش ها و بینی. نمی دانم رد طرح غمی که انتهای چشمهایت بود بر اسکلتت مانده یا نه همه چیز سرد است و ساکت؟( از اندک کسانی که این متن و این صفحه شخصی را می خوانند باید عذر بخواهم که زیاد از مادری که از دست داده ام می نویسم . این هم اضافه شده بر چ س ناله ها. )
باز هم هست . تمام نمی شود. ادامه دار است.
از امروز برق جیره بندی می شود. ما جیره بندی می شویم. خدا جیره بندی می شود. تو هم جیره بندی می شوی. من نیز.
"شما این را می شناسید؟"
"سر تکان می دهد"
"نه شاید روباهی بود مثل انسان.چشمهایش تنگ شده بود"
" مضحک است همه این کلمه ها و کوتیشن ها مسخره است"
نهار مرغ سرخ شده داشتیم. از آن روزهای من بود. احساس می کنم همه ی تنم بوی مرغ می دهد. مرغ سرخ شده توی بشقاب. لای برنج. لبخند می زنم به همسرم می خواهم بالا بیاورم. باید بروم دکتر. برنج هم نمی توانم بخورم. از آن روزهایم شده باز. باید برای خودم توجیح کنم که هیچ اشکالی ندارد که مرغ بخورد یا برنج. بوی مرغ سرخ شده از وجودم بیرون نمی رود. گوجه فرنگی هم می خورم بوی مرغ می دهد. گوجه فرنگی را نمی خورم. برنج را نمی خورم. نهار را.
مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ز خود بی خود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواستی
بد وضعی هست حاج علی. نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر...
این روزها ریتم این آهنگ رفته تو مغزم.
امتحان های آنی تاست . من هم هستم هنوز. دی شب استقلال قهرمان شد ولی چرا زیاد خوشحال نشدم. خیلی دوست داشتم لباس استقلال را تنم می کردم و بهترین بازی ها را برایش انجام می دادم. بعد تیم ملی . از تیم فوتبال ترکیه متنفرم. دوست ندارم اینهمه خوب نتیجه بگیرد . کاش ما بهترین بودیم. کاش ایران جای بهتری بود برای زیستن .
۲-دو روز موبایل آنی تا را دزد برده .
۳-الان اوضاع خیلی خوب است.
سلام.
چند شب است که به خوابم می آیی. خوشحالم که می بینمت . خوب نیستی . خواب می بینم که در بستر بیماری هستی . شبیه همان روز آخر . همان بی حالی و پریشانی. همان طنین صدا. و می دانم که حال تو خوب است . می دانم از من ناراحتی. می دانم که کاری برایت نکرده ام مادر.من تو را دوست دارم هنوز. هیچگاه فراموشت نمی کنم . صدایت را . من گاهی فیلم هایت را می بینم اما گریه نمی کنم. انگار حضور داری.حالا گلویم ملتهب است و دلم می خواهد گریه کنم. کاش بودی مادر. کاش من مرده بودم. کسی از تو خوب تر وجود ندارد . کسی از تو پاک تر. همین نصف و نیمه خوبی که در من است از توست. از برکت وجودت. چند شب است به خوابم می آیی و من از خواب می پرم و نفس نفس می زنم . کاش حالت خوب باشد . کاش بدانی که من دوست داشتم همانی باشم که تو می خواهی . اما افسوس آرزوهای گسترده ی تو از توان شانه های من بیرون است . مادر من را دوست داشته باش. من تو را دوست دارم. نترس. کسی تو را از یاد نبرده است . من هنوز تو را دوست دارم . می گویند برایت نذر کنم ولی من نمی توانم قبول کنم که اگر بهشت و جهنم و روز حسابی باشد تو ارزنی به این پروردگارت بده کار باشی . او خیلی بد است مادر . او آنقدر بد هست که نمی دانی . کاش من را نیافریده بود. کاش تو را از من نگرفته بود . دوست ندارم مرگ کسی را ببینم.
مادر خوب باش. شاد باش لعنتی . اینجا اوضاع خوب است . جایت خالی ست فقط.
امروز داستان اول کتابی زنی با چکمه ساق بلند را دوباره خواندم. گنگ است و احتیاج به بازبینی دارد به گمانم.
دلم گرفته است .انسان زاده شدن دشواری وظیفه نیست. انسان زاده شدن سنگینی وجود است. فشار انگشت است بر حلقوم . سنگینی وجود داشتن و گرانی بودن . و اینکه باید انتظار کشید سرنوشت را . به قول مورچه خوار" من نمی دانم چرا قبول کردم در این سریال بازی کنم ؟"
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
گر ابرهای تیره سفر کردند و نور روشن فردا را دیدید از ما به مهربانی یاد آرید...(حمید مصدق)
. احساس می کنم ابرهای تیره سفر کرده اند . احساس می کنم باید جنازه ای را از لای تخته سنگ ها بیرون بکشم. جنازه ای به اسم "من " را . احساس می کنم مثل این تکه ترانه : از اون روزها تا امروز یک عمر که می گردم...دنبال اون کسی که تو اون روزها گم کردم" خودم را گم کرده ام. دست هایم را روی پیکرم می کشم. و پلک هایم را با دست باز می کنم . من کمی هست که مرده ام . باید مرا نجات داد . نفس. هوا .شرابخانه . چرا .
سخت بود رفیق . خیلی سخت تر از آنچه تو کشیدی . حالا آمده ام تو را پیدا کنم . هیچکسی نفهمید که از رکسانا با من چه گذشت. هیچکس کابوس شبانه را تعبیر نکرد. هیچکس رمز نثر شاعرانه را به سکوت ننشست. همه خندیدند و تحقیر کردند. کنار من و من خودم را تحقیر کردم کنار همه . ولی خوب است که پس از اینهمه هنوز من تو را دارم و تو هم خیالت آسوده که من را داری . همیشه نوشته ها ناقص و نا تمام در صفحات من رها می شوند. این هم یکی از آن ها.
یک زمانی بود که دنیا بود و رئال مادرید یا دنیای مان بود رئال مادرید. بعد شد تیم ملی هلند چندی تیم ملی آلمان و بعد ایتالیا و بعد آرژانتین و یک دوره همه چیز استقلال (تاج) یک دوره تیم ملی .یک دوره علیرضا منصوریان یک دوره لمپارد ...حالا دنیامان شده یک مشت عدد و حساب و کتاب برای رساندن حقوق آخر ماه به تاریخ های مندرج در سمت چپ قبوض قسط و مبلغ های چسبیده به کالاهای فروشگاه. انگار که انقلاب شده . یک انقلاب ساکت. اتفاقاتی افتاده. اما منشا آن واضح نیست . قیمت ها بالا رفته . خیابان ها ژر از مامور شده. مردم خیلی ساکت و شاکی هستند. کرایه های خیلی زیاد شده. چه بگویم... جالب است ولی انگار انقلاب شده .