تبليغاتX
اریب
من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم 
تو اگر بنشيني ...

"حميد مصدق"


 " تنها دوبار زندگي مي كنيم" را به اتفاق دوستان ديدم. توصيه مي شود تا هست از دست ندهيد.

پاي گريز نيست توان گريز نيست " حميد مصدق"


خاطرم جمع است كه هيچ اتفاق خاصي نخواهد افتاد.خلاص و رهايي آغار نخواهد شد.جبر جابران خيمه زده است . 
ياد خاطره اي افتادم. قراني قديمي داشتيم موروثي كه پشت به پشت به خان دايي رسيده بود و هنوز هم بايد در همان خانه موجود باشد . حاشيه نويسي  و برگ هاي طلا نويس داشت . در حاشيه سوره كوثر آمده بود هر كس دو هزار بار بخواند شب يكي از ائمه را به خواب مي بيند. مادر مرا خانه خان دايي گذاشته بود و خودش رفته بود شب احيا . مدرسه نمي رفتم هنوز. دو هزار بار تمام شد. تمامش را راه مي رفتم و دور اتاق مي چرخيدم و مي خواندم. فكر مي كنيد چه شد؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:5  توسط خیابان یک طرفه  | 

به خود نیامده بودیم آنگه که از پشت خطوط تلفن با چشمان وق زده دیدمان می زدند. به خود نیامده بودیم آنگه که  آمده بودند پشت در خانه هایمان و صدای پای چکمه هاشان  می کوبید بر کف کوچه.به خود نیامده بودیم انگه که دست هامان داشتند سردی هوای حیاط راس ساعت پنج صبح زمستان  را برای چشمان چشم بند خورده مان  نقل می کردند.به خود نیامده بودیم و سفیر سرخ یک تیر بوسه زد بر پیکرمان و به خود که آمدیم مادران مان به پیشواز  ما صف کشیده بودند.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:56  توسط خیابان یک طرفه  | 

من خسته هستم. کوفته است پیکرم. لاله های نارنجی در باد تکان می خورند. برف می نشیند بر چمن سبز. آب یخ می زند بر زمین. کسی مرا هل می دهد . کسی مرا می کوبد. انگار من از پس آوار یک عشق می آیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:17  توسط خیابان یک طرفه  | 
شب با Sunset Blvd گذشت.
چیزی تو مغزم قفل شده . هی دارد پنج سالی می گذرد که درست و حسابی نه نوشته ام و نه کتابی دست گرفته ام. درست مثل نورما...
مگر می شود با این وضع کاری کرد. چیزی نوشت؟!
درست می شوم؟! اصلا مگر قرار است چه بشود؟! داستان صیاد و گودال حقیر و مروارید است. گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:30  توسط خیابان یک طرفه  | 

يك مجموعه شعر آماده دارم كه تمام نوشته هايش براي دست كم چهارسال پيش هستند .نسخه هايش را به دو انتشارات داده ام و كسي حاضر نشده چاپش كند. آني تا مي گويد چند نشر ديگر هم امتحان كنم. اما راستش اگر در بهترين حالت يك نشر هم موافقت كند دست كم دو سال طول مي كشد كه چاپ شود . و اين در حالي ست كه برخي از اين نوشته ها براي هفت سال پيش هستند . و اينكه روحيه اش را ندارم كه بنشينم و ببينم چه مي شود. همين روزها share  مي كنم و مي گذارم اينجا.

هستي از ما آلت خورده 
ما از هستي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:19  توسط خیابان یک طرفه  | 

نمی توانم. دستم نمی رود. از آزرده گی و خشم و ناتوانی پر ام. کشته می دهیم بدون هیچ درخشندگی. هر دم در این فکرم که در کدام نقطه این جهان آواره شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:38  توسط خیابان یک طرفه  | 
برگشتی در کار نیست
دیگر باد باید بیاید
مجاب کند برجستگی های ذهن را  که دیگر ...

وقتی رویاهایم با دود سیگار می آمیزند
و دنیایی می شود انجا که هیچ امتیازی وجود ندارد
و مهم نیست که من هر صبح افول می کند تا انتها و عمق مرا پیرمردی با طناب اندازه می زند مدام
و اکسیژن است که اسراف می شود برام

ارضا می شوم با خم کمرگاه
نکته اینجاست...
دیروز تا عصر کلنجار رفتم و نشد که اثبات کنم خود را بر روی کاغذ با خودکار سیاه
تنها اتفاقا پشت برگه پر بود از هجوم هیچ

هی !  من فقط مشق شعر می کنم .
شب داشت وقت می گذراند با من
که از چنگش جستم و
ریده شدم بر این استعاره زار و تشبیه زار و
ای کاش رهایش ...
رهایش نمی کنم و
رطوبت کلمه نوشتن 
به زیر پوستم می رود

دیداری ست دستمالی شده بدون خلوت
جدال من با من
بازگفت و خود نمایش دادن
برهنگی جدید من در انتقال به چشم های شما
این عصر دیگر عصر یاغی گری نیست حتی عصر همخوابگی هم نیست عصر واخوردگی هم نه شاید عصر تا خوردگی

و ناکامی همه گیر
کشش ندارد. مثل چسب تاریخ گذشته

مثل عریانی یک غمگساری که هیچ ضخامتی ندارد
باران شران هم بریزد
نمی توان گقت یک سخن پراکنی اینجا رخ داده
خرسندم از اسراف

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:30  توسط خیابان یک طرفه  | 
نا ممكن نيست

تبسمي ملايم ماسيده بر لب ها
جديد نيست وقتي رگبار فشنگ ها آرام در من فرو مي روند
پر كن خشاب ها را
خالي مي شوند ناگفته ها
همه چيز منحصر به توست.

ترميم لبخندي ناشناخته از دور دست صداي درد مي آيد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:5  توسط خیابان یک طرفه  | 
بگو به خون بسراید این قبیله ی قربانی حرف آخر رستن را...



 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:56  توسط خیابان یک طرفه  | 

چیزی از هستی من دارد فرو می ریزد چون دیواره ی ژوسیده ی دندانی و من متنفرم از همه ی چون ها و مثال ها و استعاره ها .کاش استعاره و تمثیل از ذهن من خارج شود تا همه چیز را همان جوری که هست بگویم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:43  توسط خیابان یک طرفه  | 

نشدم برایت  آن جور که دوست می داشتم افزون بر تل این خاک تن پاره ا ی بی تحرک بودم در کنارت از روز نخست. نه فرزند خوبی شدم نه دوست خوبی . نه یار خوبی نه همسر خوبی .پدر خوبی نیز نخواهم شد. تمام سرمایه ام در یک سالن نمایش ختم می شود. آن روز که چشم بسته بودم و تو پیدا بودی.



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:17  توسط خیابان یک طرفه  | 

 

يه هو يه موجي اومد و قايق و كند از اسكله
قايقه بعد آواره شد، الان يه عمره تو گله

تو بند دل، سلول عشق، حبس نگاتو مي كشم
ولي بازم رو ميله هاش عكس چشاتو مي كشم

آي قصه ي بي سر و ته، شعر بدون قافيه
براي مرگ اين صدا، نبودن تو کافيه

اسكله ي ناز  چشات، حريم امن قايقم
تو ساعت يه ربع به عشق ،عقربه ي دقايقم

دل مي گه دستاي تو رو به صد تا دنيا نميدم
هر وقت كه يارم تو بودي بي كسي رو نفهميدم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:13  توسط خیابان یک طرفه  | 

نگران خودم هستم. اینجا جای ماندن نیست دیگر. هیچ چیز به این زودی ها درست نمی شود وبزرگترین افسوس  روزی ست که می خواهی ولی نمی توانی و به یاد می آوری روزی را که می توانستی ولی نخواستی.باید رفت.چگونه را نمی دانم. و اگر نتوان رفت پس به ناچار شروع  باز فرو رفتنی ست .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:0  توسط خیابان یک طرفه  | 
دگر نیستم
به کام کسی، 
که  خویش را سیراب نمی توانم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:24  توسط خیابان یک طرفه  | 
بین این همه
تو فرق داری با همه
شالی سبز بر سر
بی هیچ آبایی و اجدادی
خیلی زیاد بودی

چرخ ریسک رسیده سر کوچه
تهوع روی دامنت را عزیز
غنیمت شمردم
مسیل را
این راه مرغوب را.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:42  توسط خیابان یک طرفه  | 
سیگاری در شب
پاییز هشتاد و هشت
...
...
...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:28  توسط خیابان یک طرفه  | 
نازک تکیه گاهی بود  و ترد و
واخورده بودم دم عصر آن روز طولانی.

فنجان لب پریده گشایشی برایم نکرده بود و
چه فرومایه بود تصویرم در چشم هاش
دیدم یک خط اریب بر ساختار زندگی ام رسم شده و
غروب به قله های تو سری خورده ما رسیده  و نان نیم خورده  سفره مان جلوه ی زردی دارد.

نقطه چین ها در  جمله هایم کم کم  جای تمام کلمات را پر می کند .طلسم شده ام
هی بگو معرکه گیری ست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:26  توسط خیابان یک طرفه  | 
"چیز "
واقعا به جز چیز چه می شود گفت؟ این روزها چگونه است ؟ این مالیخولیا، ابدیست. و چیزی در من نسوخ کرده و به در نمی آید. چیزی من را ویران می کند. کاش آن عکس میر حسین را از روی یخچال بر نمی داشتی. کاش دوباره شهر سبز می شد. این روزها با آنچه بر من گذشته چه خوب جور شده اند.به یاد یک نوشته قدیمی ام می افتم...

تقويم 

به آن موسم که در من معنايي ناپديد مي‌شود
زنی در خيابان پرسه مي‌زند،
مي‌گذرد از تصوير برگ‌ها، بوق ما‌شين‌ها.

صبح است و زنی برگ‌هاي گلدان را دستمال مي‌کشد: 

مرد از پس ماهي مي‌آيد
که تمام روزهايش را روسپي‌وار سپري کرده‌ است.
تا پايان دوام ِ همه‌ي ساعت‌ها فقط يک روز مانده‌ است
يک روز که همه‌ي واژه‌هاي شاد
  از پرواز پرستوها مکدر مي‌شوند
 و تمام اندوه‌ها
 از خوشي ِ شب‌هاي سرور،
و از پس هر شراب
دردي عتيق  وجودت را پس مي‌زند.

 این روزها از خيابان که مي‌گذرم
هر تير سيماني
جوخه‌اي ست
که دارد نور را اعدام مي‌کند

 و هر عابر
ميهماني‌ست
که از ضيافت يک تشعيع ِ جنازه بر مي‌گردد. 

ما از منافذِ تنظيف آن عدالتي فرو ريخته ايم
که هياهوي گستره اش را
سر کوه‌ها جار مي‌زدند. 

چرا اين روزها را خواب نمي‌برد؟
چرا خواب مرا نمي‌برد؟

پاندول هم‌چنان مي‌گردد
در چارچوب ِ قهوه‌اي زمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:55  توسط خیابان یک طرفه  | 
 

مرا نمی بینی؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:0  توسط خیابان یک طرفه  | 
من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل می کنی مجبور میشی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم

خودم گفتم که تلخه روزگارت
من و بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مـرد و راه بغض و سد کرد
به خاطر خودت دستاتو رد کرد
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
می خوام یادم بره، دست خودم نیست
با چشم تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:37  توسط خیابان یک طرفه  | 
 یک صد و شصت و نه روز مانده به پایان سربازی.
مرا از سر انگشتانم تعریف کن.شاید به گمان یک سپیدی ساکت.
اما نه، باید بنویسم مرگ بر ضمیر دوم شخص مفرد. از این پس باید تک رفت. همانطور که پدر نتوانست تک برود. این حقیقتی ست شاید بی  فاجعه،شاید بی مساله.
خوابم نمی رود. به هیچ چیز فکر نکن  و من فکر می کنم که به هیچ چیز فکر نکنم.
ذهنم بهم ریخته از مساله ای کوچک از رفتار .
شب یا روز .غروبی ابدی.
شنا نیست، تقلای یک ماهی ست در آب.



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:59  توسط خیابان یک طرفه  | 
خواب دیدم
خانه ای خریده ام
بی پرده
بی پنجره
بی در
بی دیوار...هی بخند!

"سید علی صالحی - با صدای خسرو شکیبایی"

باید روزها عبور کنند.باد بوزد.شب سرازیر شود.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط خیابان یک طرفه  | 

آن شاعر فقید در سخنان فکاهی اش وقتی برگ های سرخس  چروک خورده بودند و ندامتگاه نیستان مولوی را تحقیر می کرد .

برای پدر که اول پاییز آمد و آخر پاییز رفت.

Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were, but I walked away
If only I knew what I know today, ooh, ooh

I would hold you in my arms, I would take the pain away
Thank you for all you've done, forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do to hear your voice again
Sometimes I wanna call you but I know you won't be there

Oh, I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you

Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
And it's so hard to say goodbye when it comes to this, ooh

Would you tell me I was wrong? Would you help me understand?
Are you looking down upon me? Are you proud of who I am?
There's nothing I wouldn't do to have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back

Oh, I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself, oh

If I had just one more day
I would tell you how much that I've missed you
Since you've been away

Oh, it's dangerous
It's so out of line
To try and turn back time

I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself
By hurting you

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:7  توسط خیابان یک طرفه  | 
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان، قال و مقال و عالمی، می کشم از برای تو ،دولت عشق بین که چون  از سر فقر و افتخار، گوشه ی تاج سلطنت می شکند گدای تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:7  توسط خیابان یک طرفه  | 
در نبود من
گیاه سبزی رویید
خورشید می دید او را و من نی
شب  او را می دید و من نی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 16:20  توسط خیابان یک طرفه  | 
تحت تاثیر فیلم "پی" به دنبال یک الگو در ادبیات داستانی و سخن هستم.
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:38  توسط خیابان یک طرفه  | 
کاش می شد محتویات مغزم را با قاشقی در بیاورم و روی تابه بریزم.
حالا من ایستاده ام رو به روی تو ای سرجوخه. فرمان تیر را بده. وقت رفت است. بعد از دیدن Life IS Beautiful جوری گریه کردم که مدت ها بود نکرده یودم. و الان رگ دست هایم عطش پاره شدن دارند. تمام بزرگواری روح من در کوچه ها خاکمال شده و تو که با آن چشم های وق زده تمام مرا می پایی ببین چگونه دست هایم سرد می شوند. چگونه بنفشی سیاهی روی پوستم پیشروی می کند.تمام سیگارهای این پاکت سیاه را توی بستر یک زن اثیری هم بکشم حالم خوب نمی شود. تا خود صبح توی گودترین رویا ها هم تسکین نمی یابم . گلویم فشرده می شود و نوک انگشتانم یخ می زند. دست هایت روی شانه ام هم بگذاری و لب هایت ژوستم را لمس کنند هم هیج اتفاقی نمی افتد. چرا یک راه هست. کاری کن گریه ام بگیرد. این همه کاری ست که می توانی برایم بکنی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:58  توسط خیابان یک طرفه  | 
آن روز که فراموشی قبر جسد صبورم را در بر گیرد باد می وزد در سحر و موهایت را ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط خیابان یک طرفه  | 
"پری" را دیدم. ماهی عشق نور.خسرو شکیبایی را.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:3  توسط خیابان یک طرفه  | 

غم غریب کدوم غروبی که عطر پاییز گرفته بوی تنت...



دوباره تابستان دارد تمام می شود و دوباره یک غم ماهانه در من بالا می آید. حالا که تنها هم هستم و همسرم رفته به سفر. آنجا بیرون پنجره جان آدم است که برب باد می رود و خیابان دیگر خیابان نیست خون زار است و کشتارگاه. اما من هوس کرده ام بشینم و دیوانه وار داریوش گوش بدهم. مثل همان نوجوانی سیاه و دوست داشتنی ام. به این مدت که فکر می کنم می بینم پس از مدت ها می توانم کمی خودم را دوست بدارم فقط کمی. شاید بتوانم دست هایم را ژشت شانه هایم بگذارم وقتی نشسته ام و دو مردمک سیاه چشمم خیره به جایی جدا از اینجا هستند. تنم برای توست. همه این دنیایم. مثل همان کلیشه ی معروف شمع. ای نشد. در قاموس ما هنوز عشق همان معنای سوختن را می دهد. وای باران...شیشه پنجره را باران شست.
آنجا پشت دیوار دنیای فاسدی ست. شاید همین فاسدها باعث شده اند که من کمی احساس بهتری داشته باشم نسبت به خویشتنم. که چقدر خوب که من اینجا در مقام آزرده گان هستم.
"بگذار پس من هرگز کسی نداند"...شاید این خستگی است و خمودگی که مرا اینچنین ترحم انگیز ساخته که با انگشتانم سمفونی شکستگی ام را می نوازم آرام آرام. مبتدیانه و سرخود.
و باز مادر که نیست. و همسر که نیست. و دوست که نیست. و خویشتنم که خالی ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط خیابان یک طرفه  |